نوشتن

من نویسنده نیستم ولی به نوشتن علاقمندم. دوست دارم از هرچیزی به ذهنم خطور میکند بنویسم. ولی اینبار منظورم دلنوشته ها نیست بلکه در صدد هستم که مطالب آموزشی مفید منتشر کنم. مدتهاست درزمینه ی آموزش برنامه نویسی و مفاهیم کامپیوتر به کودکان درحال تحقیق و مطالعه هستم. و بلاخره عزمم را جزم کردم و شروع به نوشتن کردم. تصمیمم این است که هفته ای یک مقاله در این راستا در سایت ویرگول منتشر کنم. برای من پیگیر بودن و مستمر انجام دادن یک کار مقوله ای به شدت دشوار است ولی این بار به خودم قول دادم که بر تصمیم پایبند بمانم.

اولین مقاله ام درباره ی ضرورت آموزش برنامه نویسی به کودکان را دیروز منتشر کردم. خوشحال میشوم نظرات و تجاربتان را با من در میان بگذارید.

خانواده

در جایی خواندم “جزو خانواده بودن یعنی تو بخشی از چیزی بسیار شگفت انگیز هستی، یعنی تو برای باقی مانده عمرت عاشق خواهی بود و به تو عشق خواهند ورزید.” آری به نظر من هم مهمترین چیز در زندگی هر کسی خانواده است. خانواده‌ای که در آن عشق و محبت خالصانه است، بدون هیچ چشم داشتی. نصیحت ها و سرزنشها در آن بدون هیچ غرضی و فقط از روی دلسوزی و مهربانی است.

بیشتر بخوانید

ترس

ترس واژه‌ای است که ما انسانهای خودشیفته و خودبرتربین آن را ناخوشایند میبینیم. میپرسید که چرا؟ جواب مشخص است چون نقطه‌ی ضعف ماست و چه کسی دوست دارد دیگران به ضعفش پی برند؟ چون تصور میکنیم داشتن ترس عظمت ما که اشرف مخلوقاتیم و گاها خود را اشرف بقیه‌ی انسانها هم میدانیم زیر سوال میبرد. و این میشود که ترس‌هایمان را مخفی میداریم

بیشتر بخوانید

تصمیم

صدای باد و طوفان به گوش میرسید. گوشه ای از اتاق نشسته بود و پاهایش را از شدت سرما بغل کرده بود. اتاق سرد و تاریک بود. هیچ چیز دیده نمیشد. دخترک از اطرافش هیچ تصوری نداشت. به نظرش جایی که کز کرده بود ایمن بود پس در آن تاریکی و سرما هیچ تلاشی برای جستجوی اطرافش نمیکرد. تاریکی مطلق اتاق را فرا گرفته بود. دخترک به یاد نمی آورد که چطور وارد آن اتاق شده است. چشمانش را گشوده بود و خود را در مکانی نامعلوم تاریک و سرد یافته بود. به یاد نمی اورد قبل از بیدار شدنش چند ساعت و یا چند روز قبل تر در آن مکان بوده است یا اینکه چطور به اینجا آورده شده بود.با تلاش سعی میکرد چشمانش را هرچه بیشتر باز کند تا شاید به جز تاریکی چیز دیگری نیز ببینند. ولی فایده ای نداشت. ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود. با تمام وجود فریاد کشید، ولی گویا صدایی از حنجره اش به بیرون پرتاب نشد، سعی کرد بلندتر فریاد بکشد ولی فایده ای نداشت، صدا در گلویش خشک شده بود. احساس خفگی میکرد.

بیشتر بخوانید

آذربایجان – باکو

باکو از اون شهرایی بود که هرکی میخواست ازش تعریف کنه میگفت جاییه که با لندن برابری میکنه. و همین تعریف دوستان و آشنایان باعث شد ما تصمیممون رو واسه سفر به ارمنستان عوض کنیم. سالگرد ازدواجمون نزدیک بود و دوست داشتیم واسه این مناسبت یه سفر دوتایی بریم. طی چند روز یه سری تحقیقات کردیم و تصمیم گرفتیم بریم باکو. اولین کاری که برای رفتن به باکو لازم بود انجام بدیم درخواست ویزا بود. که اگه ویزا واسمون صادر نمیشد باید فکر سفر به باکو رو از سرمون مینداختیم بیرون و دوباره واسه همون ارمنستان برنامه ریزی میکردیم.

بیشتر بخوانید

خانه

زمستان است. برف ریز ریز در حال بارش است. چای به دست گوشه ی پنجره ایستاده ام و به بیرون مینگرم. از ان طرف صدای دلنواز آکاردئون میثاق به گوش میرسد. برمیگردم و خود را در آغوش کرسی جا میدم. گرمای کرسی پاهایم را غلغلک میدهد. کل وجودم گرم میشود و لبخندی از رضایت بر روی لبانم نقش میبندد. صدای ساز میثاق نزدیکتر میشود. صدای ساز قطع میشود و اینبار با موسیقی قدم هایش گوشم نوازش داده میشود. در اتاق را باز میکند و دوباره شروع میکند به نواختن. آهنگ سلطان قلبها را مینوازد. با او زمزمه میکنم “سلطان قلبم تو هستی تو هستی” زمزمه کنان و رقصان از جایم برمیخیزم و خودم را در کنار میثاق و سازش جا میدهم.

بیشتر بخوانید

شیرین

آنروز همه ی چشم ها خیره به او بود. خندان گوشه ای نشسته بود و هیچ نمیگفت فقط هر از گاهی عشوه ای میامد و به هر کس که از او سخن میگفت چشمکی میزد. لبخندش دل از همه برده بود. آن روز همه درباره ی او سخن میگفتند. آخر، روز، روز او بود و این او را مغرورتر میکرد. به او خیره شدم.  چه بی اعتنا به دیروز و فردایش میخندید. احساس میکردی که حتی دقیقه ی بعدش هم برایش اهمیتی ندارد. چطور میتوانست مگر نمیدانست سرنوشتش چیست؟ چند ماه گذشته اش را به یاد نمی آورد؟ رفتارش ذهنم را آشفته کرده بود. به کنارش رفتم. چشم در چشم شدیم ولی اندکی از لبخندش کم نشد. گویا مرا نیز به خنده دعوت میکرد. ناگهان دستانی از کنارم عبور کرد و او را برداشت و گازی بر او زد. “چه انار شیرینی به به” برگشتم و انارنصفه را نگاه کردم. گویا در این لحظه ی آخر عمرش هم باز لبخند داشت. گویا اینکه دیگران به خاطر او شادند و از او لدت میبرند او را مغرورتر میکرد. چشمانم را بستم و به خود فکر کردم. من چقدر از لحظه ام لذت میبرم و فقط به خاطر چیزی که الان اتفاق میافتد شادم؟ چقدر من از شادی دیگران شاد میشوم؟ …

دقایقی بعد چشمانم را گشودم اناری برداشتم و چشمکی به او زدم.

(به مناسبت شب یلدا سال ۱۳۹۶ – انتشار با تاخیر)

بگذار عشق بخشی از وجودت باشد

نوشته بود “بگذار عشق بخشی از وجودت باشد نه صرفا یک احساس به یک فرد خاص”

خواندم “مهشید آیا تو عشق بخشی از وجودت است یا صرفا احساسی به یک فرد خاص؟”

به فکر فرو رفتم، جلوی آینه  ای نشستم و به خودم خیره شدم. چه میدیدم؟ دخترکی قوز کرده با چهره ای آرام ولی مضطرب که عینکی بر چشم و کلاهی بر سر دارد

بیشتر بخوانید

لاگ – LUG

هیچوقت ان روزی را که هادی در توییتر بهم پیام داد که « مهشید دوست داری بیای لاگ و من گفتم لاگ چیه و اون گفت بچه های علاقه مند به لینوکس دور هم جمع میشند و از هم یاد میگیرن و من گفتم علاقه مندم ولی تا حالا استفاده نکردم و هادی گفت خب بیای برات نصب میکنیم » را فراموش نمیکنم. قرارمان شد که هفته ی بعدش به دفتر فناوری اطلاعات شهرداری بروم و برای اولین بار در جمعشان حاضر شوم. دقیقا یادم است ۲۹ دی ۹۳ بود هوا سرد بود و اوایل فعالیت لاگ شیراز بود. بگذرد که آن روز چه ها رخ داد ولی آن روز به عنوان شروع اتفاق های خوب در خاطر من ثبت شد.

بیشتر بخوانید

سفر

نمیدانم از کجا و کی شروع شد که من عاشق مسافرت شدم. ولی تا جایی که خاطرم هست هیجان انگیزترین لحظاتم برای زمانهاییست که در سفر بودم. چه زمانی که کودک بودم و چه حال که ۲۶ سال دارم. تجربه هایی که انسان در سفر کسب میکند در هیچ مکان و موقعیت دیگر به دست نخواهد آمد. برای شروع یک سفر مهمترین چیز همسفر است. من همسفر تمام لحظات زندگیم را برگزیده ام. قرار است با هم سفرها برویم و تجربه ها کسب کنیم. به نظرم لذت یک زندگی در همین است.

بیشتر بخوانید