آذربایجان – باکو

باکو از اون شهرایی بود که هرکی میخواست ازش تعریف کنه میگفت جاییه که با لندن برابری میکنه. و همین تعریف دوستان و آشنایان باعث شد ما تصمیممون رو واسه سفر به ارمنستان عوض کنیم. سالگرد ازدواجمون نزدیک بود و دوست داشتیم واسه این مناسبت یه سفر دوتایی بریم. طی چند روز یه سری تحقیقات کردیم و تصمیم گرفتیم بریم باکو. اولین کاری که برای رفتن به باکو لازم بود انجام بدیم درخواست ویزا بود. که اگه ویزا واسمون صادر نمیشد باید فکر سفر به باکو رو از سرمون مینداختیم بیرون و دوباره واسه همون ارمنستان برنامه ریزی میکردیم.

بیشتر بخوانید

خانه

زمستان است. برف ریز ریز در حال بارش است. چای به دست گوشه ی پنجره ایستاده ام و به بیرون مینگرم. از ان طرف صدای دلنواز آکاردئون میثاق به گوش میرسد. برمیگردم و خود را در آغوش کرسی جا میدم. گرمای کرسی پاهایم را غلغلک میدهد. کل وجودم گرم میشود و لبخندی از رضایت بر روی لبانم نقش میبندد. صدای ساز میثاق نزدیکتر میشود. صدای ساز قطع میشود و اینبار با موسیقی قدم هایش گوشم نوازش داده میشود. در اتاق را باز میکند و دوباره شروع میکند به نواختن. آهنگ سلطان قلبها را مینوازد. با او زمزمه میکنم “سلطان قلبم تو هستی تو هستی” زمزمه کنان و رقصان از جایم برمیخیزم و خودم را در کنار میثاق و سازش جا میدهم.

بیشتر بخوانید