تصمیم

صدای باد و طوفان به گوش میرسید. گوشه ای از اتاق نشسته بود و پاهایش را از شدت سرما بغل کرده بود. اتاق سرد و تاریک بود. هیچ چیز دیده نمیشد. دخترک از اطرافش هیچ تصوری نداشت. به نظرش جایی که کز کرده بود ایمن بود پس در آن تاریکی و سرما هیچ تلاشی برای جستجوی اطرافش نمیکرد. تاریکی مطلق اتاق را فرا گرفته بود. دخترک به یاد نمی آورد که چطور وارد آن اتاق شده است. چشمانش را گشوده بود و خود را در مکانی نامعلوم تاریک و سرد یافته بود. به یاد نمی اورد قبل از بیدار شدنش چند ساعت و یا چند روز قبل تر در آن مکان بوده است یا اینکه چطور به اینجا آورده شده بود.با تلاش سعی میکرد چشمانش را هرچه بیشتر باز کند تا شاید به جز تاریکی چیز دیگری نیز ببینند. ولی فایده ای نداشت. ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود. با تمام وجود فریاد کشید، ولی گویا صدایی از حنجره اش به بیرون پرتاب نشد، سعی کرد بلندتر فریاد بکشد ولی فایده ای نداشت، صدا در گلویش خشک شده بود. احساس خفگی میکرد.

بیشتر بخوانید